|
|
یکشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٦ ياد شهدا ...
هو الطیف گاهی خداوند در طول زندگی روزیهایی را به انسان عطا می فرمایند ، که بعدها وقتی بر می گردیم و از آنها یاد می کنیم ، خودمون رو لایق این همه نعمت خداوند نمی بینیم . وقتی که نوجوان بودم همیشه فکر می کردم که اگر پدرم به مردم کشورم ادای دین نکرده بود و خاکهای جبهه رو لمس نکرده بود ، چطور بعدها می تونستم توجیه بیاورم و اورا ببخشم . همیشه خوشحال بودم و سربلند از اینکه در بدن پدرم نشانی از آن روزهاست تا شرمنده حضرت زهرا (س) نباشیم . و یکی دیگه از چیزهایی که هروقت فکر می کنم توی زندگیم چه جوری به دست آوردم و اون رو چیزی جز لطف خدا نمی بینم ، عشق به شهدا و توی مقاطعی از زندگی خدمتگزاری به اونها است . خدا رو شکر می کنم که در خانواده ای هستم که این مسائل براشون اهمیت داره . اگر خدائی نکرده در خانواده ای رشد می کردم که اینطور نبودن آیا واقعا یاد شهدا با پوست و گوشت و خونم آمیخته می شد؟؟ و یا اینکه در خانواده ای بزرگ می شدم که حاصل تربیتشون این می شد که بعدها به شهدا می گفتند یه مشت جوون که خودکشی کردن ، چه کار می کردم...
حالا که به این سن رسیدم و به جهت نوع کارم با بچه های چند نسل بعد از خودم در ارتباطم ، جای خالی شهدا رو در زندگی خیلی از اونها احساس می کنم . انگار هر چی زمان جلوتر می ره یاد و خاطره شهدا کمتر می شه . بچه های این نسل فقط می دونن که یه روزی جنگ شده و یه عده هم دفاع کردند . دیگه هیچ کدومشون نمی پرسند که به سر اون رزمنده ها چی گذشته ... یادمه اون موقع ها که ۱۰-۱۲ ساله بودم ، نصف کتابهای غیر درسی که مطالعه می کردم در مورد شهدا بود . اما حالا چی ؟؟؟ چقدر در این زمینه کار فرهنگی کردیم ؟؟؟ما دوران کودکی مان را در جنگ گذراندیم . اما چرا نسلی که اصلا جنگ را ندیده اند هیچ عشق و علاقه ای به دانستن اتفاقات آن روزها ندارند ؟ و چرا نمی خواهند بدانند امروز در امنیتی هستند که داشتن آن را مدیون همان شهدا و رزمندگان هستند . متاسفانه گاهی وقتی تلویزیون را می بینم صحنه هایی رو می بینم که در اون خیلی ها رو از نام شهید و خانواده شهید و جانباز فراری می دهند . درست است که بعضی مسائل حاشیه ای از واقعیتهای این زمان است ، اما ما چقدر اصل را نشان داده ایم و چقدر فداکاری ها را به تصویر و قلم کشیده ایم که حالا به سواستفاه ها چسبیده ایم ؟؟؟!!! پناه بر خدا چگونه می توانیم پاسخگو باشیم ؟؟؟!!! این دغدغه باعث شد تا خاطراتی را که با خانواده های شهدا گذرانده ام ، را در اختیار عموم قرار دهم تا هم برای خودم یاد آوری بشه و فراموش نکنم که خداوند چه نعمت بزرگ به بنده عطا کرده و هم نسل جدیدتر آشنایی مختصری پیدا کنند با علایق درونی و نعمتهای الهی ما در دوران نوجوانیمان ... شنبه ٧ مهر ،۱۳۸٦ اخراجيها : بخنديم يا بگريیم ؟؟!!
هو المصور همیشه آدمهایی که شمیمی از جنگ و خاطرات اون رو بهمراه داشته اند برایم ارزشمند بوده اند . شاید دیدگاهها و تفکرات خیلی هاشون با من متفاوت باشد اما همینقدر که همسنگر شهدا بوده اند و زندگی با اونها رو از نزدیک لمس کرده اند برایم قابل احترام باشند . نمی دونم آقای دهنمکی جزء کدام دسته از افرادی هستند که شهید باکری در وصیتنامه اش آورده و اظهار نظر هم نمی کنم . اما وقتی فیلم اخراجیها رو تماشا کردم به عنوان کسی که مدتهای طولانی در زنگی شهدا ووصیتنامه هاشون تحقیق کرده ، از عمق وجودم دلگیر شدم و به جای همه اونهایی که با دیدن فیلم قهقهه می زدند ناراحت شدم . آقای درخشنده را به عنوان یکی از نویسنده های دفاع مقدس می شناسم و چند تا از کتابهاشون رو خوندم و در این مورد خودم را هم نظر با این جانباز و یادگار شهدا می دونم ...
چهارشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٦ پارک جمشيديه يا کهف الشهدا
هوالمحبوب سلام سلام به همه ی دوستان خوب سلام به ماه خوب خدا ، رمضان . ماه عشق بازی با خداوند مهربون رو به همه شما دوستانم تبریک می گم . ماه شعبان را پشت سر گذاشتیم . الحمدلله ماه پر خیر و برکتی بود . چند تا اتفاق خاص تو این ماه برامون افتاد که دو تاش واقعا ارزشمند بود و مربوط به شهدا . الان که فکر می کنم می بینم کاش وقت داشتم و همون لحظه توی وبلاگم درج می کردم . اما . . . حالا که نشد اشکالی نداره .این دو تا اتفاق خوب تو ماه شعبان توی ۲ تا یکشنبه اتفاق افتاد . اول دومی رو می نویسم ، بعد تو پست بعدی اولی !!!!!!!! اون شب ، شب عجیبی بود از خونه زده بودیم بیرون که بعد از جلسه ای که داشتیم با یکی از دوستان حاضر در جلسه و خانواده شون بریم سینما!!! خلاصه متاسفانه جلسه بیش از حد معمول طول کشید و احتمالا به سینما نمی رسیدیم ، به هر حال توفیق اجباری نصیبمون شد و سرزده شام را مهمون اون دوستمون شدیم و قرار بر این شد که بعد از شام بریم بیرون با ماشین و حال و هوایی عوض کنیم . بعد از صرف شام به نیت پارک از خونه اومدیم بیرون . . . داشتیم تصمیم گیری می کردیم که کجا بریم ؟پارک ملت یا شایدم جمشیدیه و . . . تو همین حال وهوا ، بنده خدا دو ستمون گفت :بریم کهف الشهدا . وقتی این اسم اومد ، تپش قلبم زیاد شد و از شدت خوشحالی نفسم بند اومده بود . چند وقت پیش که عکس آقا را تو اینترنت جلوی کهف الشهدا دیده بودم ، خیلی غبطه خوردم و تو دلم گفتم این هم رفت جزو مکان هایی که ممکنه آرزوی دیدنش تا آخر عمر تو دلم بمونه . . .حالا که داشت این آرزو برآورده می شد ، حال دیگه ای داشتم . احساس می کردم امشب یه جورخاصی دعوت شدیم ، چون با شرح وقایعی که گفتم اصلا نیت اونجا رو نداشتیم . راهی کهف الشهدا شدیم . . . نسیم دلنوازی فضا را پر کرده بود ، بوی خوش شهدا ما را از فضای متعفن شهر دور کرده بود . خلوت بود ، عده ای جوان به راز ونیاز مشغول بودند . کمی عجیب بود براشون ، اون موقع شب و حضور خانواده در چنین مکانی ! ! ! به حال مردمان اون نزدیک غبطه می خوردم . با کمی سختی سربالایی اون تپه رو طی کردم . اما اونقدر شوق داشتم که وقتی بالا رسیدم دیگه نمی تونستم دل بکنم. مکان و فضا اونقدر روحانی و معنوی بود که دوست داشتم ساعتها اونجا می موندم وبا شهدا راز ونیاز می کردم . نمی دونم چه جوری از حسم و اون فضا تعریف کنم ؟ ؟ ! ! فقط می تونم بگم حضور در این مکان برای ساعتی هم که شده ، من رو از این دنیای آلوده به جای دیگه ای برد ، جایی که می شد نفس کشید و عطر خوش عشق رو استشمام کرد . . . از همه بیشتر ازاین خوشحال بودم که به مکانی قدم گذاشتم که قدم های مبارک مولا و مقتدام ، رهبرم سید علی ، بر آن نهاده شده بود و قطعا یکی از خلوتکده هایی که مولایمان حضرت مهدی (عج) از نامه عمل ما اشک می ریزند و . . . امیدوارم این زیارت ، رو زی همه ی دوستان خوبم بشه . انشاالله خدایا ما لایق دیدار یار گردان . آمین شنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٦ به بهانه تبريک
هوالمحبوب سلام خیلی فکر کردم تو این ایام خاص چی بنویسم .چون هر چی فکر می کردم الفاظ و کلماتی رو پیدا نمی کردم که شایستگی و گنجایش مولودین این ماه عزیز را داشته باشه !!!! نمی دونم باید از کجا بگم از شهادت بی نظیر امام عشق ،حسین (ع)،از رشادت و شجاعت عباس بن علی (ع)و یا از گریه های بی امان و سجده های طولانی امام سجاد (ع)که هر کدام دنیایی از نا گفته ها هستند . نه ! زبان الکن من ناتوان از بیان این خصوصیات است .فقط با تمام وجودم ، با تمام عشقم این روزهای بزرگ را خدمت همه ی مصادیق کوچک این بزرگواران،تبریک میگم . که همون جانباز های عزیز و پاسداران واقعی این سرزمینند که با نفس ودعای اونهاست که ما در امنیت واقعی به سر می بریم . به اونهایی تبریک می گم که به ناملایماتی که از سوی ماست صبر می کنن وبه خدا پناه می برند .خدا کنه که شرمنده شون نباشیم . تبریک می گم به پدر بزرگوارم که روزگاری که من پشت سرش گریه می کردم و بابا ،بابا می گفتم ،رفت و جانباز برگشت تا من وشما ،محفوظ بمونیم . تبریک می گم به استاد بزرگوارم که تمام دغدغه اش پاسداری از خون شهدا و ترویج فرهنگ شهادت و زنده نگهداشتن یاد شهدا ،بود و هست و براش آرزوی شهادت می کنم چون می دونم آرزوی قلبیش هست . {اللهم الرزقنا التو فیق الشهاده فی سبیلک} . . . وتبریک می گم به همه ی اون جانبازهایی که تو این فضای فرهنگی هم جانبازی می کنند .مخصوصا عزیزانی که از نزدیک می شناسمشون و برا شون آرزوی سلامتی کامل و عافیت و موفقیت روز افزون می کنم . در برابر رشادت این بزرگان حرفی برای گفتن باقی نمی مونه .فقط می گم : جانباز های عزیز ، که زندگیم مدیون شماست ، با عمق جانم روزتان را تبریک می گم سهشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٦ مردی از آسمان
بسم رب الشقایق سلام به همه دوستان خوبم از اونجایی که این وبلاگ به شهدای عزیز تعلق داره فکر می کنم کوتاهی من اجحافی در حقشون باشه .به همین دلیل با تمام مشغله ای که داشتم با ورق زدن تقویم ٬ سالروز شهادت مردی از آسمان شهید سر تیپ خلبان عباس بابایی به چشمم خورد . یادم آمد کتابی درباره ی زندگی خصوصی شون مطالعه کردم که به نوبه ی خودش برام جذاب بود . کتابی با عنوان <<بابایی به روایت همسر شهید >> به قلم علی مرج . سریع به قفسه ی کتابام سری زدم و کتاب را در آوردم و شروع به ورق زدن کردم . . . . در کتاب قطور تاریخ فصل جدیدی به نام انقلاب اسلامی و به نام انسان نوشته شده است . این فصل از جنس بهار است ولی به رنگ سرخ نوشته شده و خزانی به دنبال ندارد . در کتاب قطور تاریخ فصل جدیدی نوشته شده است که سخت عاشقانه است . جمله ای از این کتاب که مرا سخت در فکر فرو برد این بود ٬ شهید خطاب به همسرش : ((تو عشق دوم منی ٬ من می خواهمت ٬ بعد از خدا . نمی خواهم آن قدر بخواهمت که برایم مثل بت شوی )) شهیدی که همسرش را مجاب می کند تا به مکه برود و قول می دهد که به او بپیوندد : به زن قول داده بود تا عید قربان خودش را می رساند آن جا . فقط چند ساعت دیگر خورشید وسط آسمان بود . . . . تجهیزات پرواز ی اش را برداشت واز پلکان جنگنده بالا رفت .هنوز در کابین را پایین نیاورده بود .برای خدمه ی پرواز و دوستانش دست تکان داد .چند لحظه بعد غول آهنی روی هوا بود وداشت روی سر عراقی ها آتش می ریخت .آفتاب ظهر روی بدنه ی فلزی هواپیما سر می خورد . ماموریت با موفقیت انجام شده بود وحالا باید بر می گشتند . . . صدایش در رادیوی هواپیما پیچید . . . حرف آخر نا تمام ماند .در کابین صدایی پیچید .پدافندی شلیک کرده بود .گلوله ای به دست مرد خورد و مسیرش را تا گردنش ادامه داد . مرگ آرام مرد را در بغل گرفته بود . جسدش را که از کابین به داخل بیمارستان می بردند ٬موذن داشت آخرین جمله های اذان را می گفت . وبه تعبیر من مرد چه عاشقانه به قولش وفا کرد وبه قربانگاه حق شتافت چهارشنبه ۳ امرداد ،۱۳۸٦ نامه ای به محبوبم
هوالمحبوب سلام دوستان خوبم سلامی با تاخیر سه ماه واندی روزها یک به یک اومدند و رفتند.سوم خرداد... ایام شهادت شهید چمران ...18تیر ..ومهمتر از اون 24تیر روز میلاد محبوبم.... شرمنده ام ایام امتحانات نتونستم به روز کنم بعدش هم که . . . . بله کارهای عقب مونده ای که به همشون وعده ی بعد از امتحان را میدادم .همشون منتظر بودند تا سوت پایان امتحان زده بشه.دیگه متاهلی و هزار دردسر . . . . بگذریم بهتره از نامه ای حرف بزنم که یه سه ماهی یه جماعت رو سر کار گذاشت .همون نامه ای که خودم بعد از مدت ها خوندنش به اینکه خودم نوشته باشم شک کردم قسمتی از متن نامه <<. . . ای چراغ هدایتم ! شما یاوران انقلاب در سایه ی حضور متبرک وسالکانه ی امام «ره»بنای پر شکوه نهضتی اسلامی را در نگاه بهت زده ی جهانیان برپا کرده بودید و خشت خشت این بنا را از تفضلات الهی سرشار ساخته بودید . . .روزها و شبها با ظرافت خاصی از دیدگانمان می گذشتند وچون نسیمی عاشق بر صحرای روح ما می وزیدند ،دو جبهه داشتیم :جبهه درون و برون .در جبهه برون دشمنی داشتیم تا بن دندان مسلح و آمده بود تا به خیال واهی خود ،سه روزه سرزمین اسلامیمان را به انحصار در آورد .با انگیزه ی باز داشتن دشمن متجاوز از میهن ،پدران و برادرانمان ،گردان گردان به جبهه های نور علیه ظلمت شتافتند و تا حد توان به نبرد با دشمن پرداختند وهر روز ده ها سرو سر افراز به صف سرداران نور وسپیده می پیوستند .آنان می رفتند تا با شانه ای پر از سنگینی عشق وبا چفیه ای پر از شکوفه های بهشتی ،دستی در شفاعت ما جاماندگان داشته باشند . آری ای قائد ما ! اینها نتیجه ی 8 سال دفاع مقدسمان بود و اکنون که حدود 11 سال از عملیات عظیم مرصاد - آخرین عملیاتمان - می گذرد،منافقان کوردل دست از امیران ما برنمی دارند والگوی عالی خدمتگزاری و وفاداری به نظام و عشق به ولایت را به آرزوی دیرینه ی خود می رسانند .آری به گفته ی شما :«این نه اولین ونه آخرین باری است که دلی نورانی و سرشار از عشق وایمان و وفاداری به آرمان های بلند الهی هدف تیر خشم و عناد و عصبیت از سوی زمره ی جنایتکار و فاسدین که ادامه ی حیات خود را در خدمتگزاری به دشمنان اسلام دانسته است ،قرار می گیرد ودست خائن خود فروخته ای ،نهال ثمر بخش انسان والایی را قطع می کند . » اما این کوردلان به جزای خود خواهند رسید .پس جبهه ی درون است که ما را تهدید می کند . در جبهه درون دشمن ناجوانمردانه تر به میدان آمده بود ،فریب خوردگان وساده لوحانی که بعدها ارتباط آشکار و پنهانشان با دشمنان انقلاب عیان گردید و باز ماندگانشان که امروز در زمره ی بی اعتبارترین و بی حیثیت ترین دشمنان انقلابند تمام کوشش خود را در راه حذف عناصر و استوانه های توانای انقلاب و یارا نتان به کار گرفته اند تا به خیال خام خود بتوانند قدرت را در دست گیرند و با از میان برداشتن افرادی چون سپهبد علی صیاد شیرازی انقلاب اسلامی را از بین می برند .اما دشمنان باز هم دست برنداشته ونمی دارند آنان به خوبی محور حرکت اسلامی ومردمی ایران را می شناسند وآن را نشانه میروند . ولیکن این خائنان باید بدانند که مامسلمانان ایران اهل کوفه نیستیم تا علی زمانمان تنها بماند و این مطلبی است که در تشییع جنازه ی شهید امیر سپهبد علی صیاد شیرازی ملت ما به طور صریح به منافقان اعلام داشتند . . . . . >> یا علی توجه : عزیزانی که اولین بار است با این وب برخورد می کنند حتما پست قبلی را هم بخوانند چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦ به یاد آن نامه ...
به نام او . . . در باغ خاطرات ذهنم سر گردان بودم تا روز شهادت امير سپهبد صياد شيرازي را به ياد آورم .آري سال 78 همان سالي كه پس از مدتها انتظار شهدا دعوتم كردند وبه زيارت ديار خوبان رفتيم . سال اول دبيرستان بودم پر شور و هيجان . . . وچقدر سوختم وقتي كه غروب روز عرفه از شهدا در شلمچه ي بكر-نه شلمچه ي كنوني - زيارت آقا را طلب مي كردم واقا روز عيد قربان مهمان شهدا شد وما از فيض زيارتش محروم. . . به ياد آوردم زماني را كه شهادت صياد بهانه اي شد تا اولين نامه ي عمرم را عاشقانه در سن 16 سالگي براي عرض تسليت وتهنيت به پدرم ، رهبرم ، قائدم، مولايم و مقتدايم بنويسم . پس از جستجو در ذهن ،به جستجوي حقيقي نامه اي گشتم كه در تاريخ 31/2/1378 در چهلمين روز شهادت امير صياد نوشتم ودر تاريخ سوم خرداد به بيت انتقال يافت .پس از ساعتي جستجو وقتي نامه را خواندم ، به روز مرگي ام تاسف خوردم وبه پاكي باطن ان زمان حسرت . در نظر دارم قسمتي از آن نامه را در اين وبلاگ بياورم تا تلنگري باشد براي خودم ويادآوري براي شما . . . منتظر متن نامه در پست بعدي با شيد.
سهشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٦ يادمان شهيد آوينی
سيد شهيدان اهل قلم : عزيز ما ، اي وصي امام عشق آنان كه معناي ولايت را نمي دانند در كار ما سخت درمانده اند ،اما شما خوب مي دانيد سرچشمه ي اين تسليم و محبت واطاعت در كجاست.
ما طلعت آن عنايت ازلي را در نگاه شما باز يافتيم . لبخند شما شفقت صبح را داشت و شب انزواي ما راشكست . سرماوقدمتان كه وصي امام عشق هستيد و نائب امام زمان |
دل نوشته هاي قبلي ياوران شهدا دولت عاشقي شهدشهادت شلمچه مقداد گاهنامه چندقدم تا وصال یار دوستانم يك بشقاب روانشناسي با سس سياست چشم انتظار نوشته های یک برادر کوچکتر
|
